283
5 / 1 - شرطة الخمیس (سپاه ویژه)
1. امام صادقعلیه السلام: سپاه ویژه، شش هزار نفر از یاران علىعلیه السلام بودند.
2. الاختصاص - به نقل از على بن حکم -: یاران امیرمؤمنان، کسانى بودندکه به آنان فرمود: «پیمان ببندید! من با شما بر بهشتْ پیمان مىبندم، نه بر طلا و نقره. پیامبر ما در گذشته به یارانش فرمود: "پیمان ببندید که من با شما، جز بر بهشتْ پیمان نبندم" و آنان عبارت بودند از: سلمان فارسى، مقداد، ابوذر غفارى، عمّار بن یاسر، ابو ساسان، ابو عمرو انصارى، سهل (بدرى) و عثمان، پسران حنیف انصارى و جابر بن عبد اللَّه انصارى».
و از برگزیدگانِ یاران او بودند: عمرو بن حُمق خزاعى عرب
284
285
و میثم تمّار (میثم بن یحیى، برده آزاد شده)، رشید هجرى، حبیب بن مظهّر اسدى و محمّد بن ابى بکر.
و از دوستان او بودند: عَلَم ازدى، سوید بن غفله جعفى، حارث بن عبد اللَّه اعور هَمْدانى، ابو عبداللَّه جدلى و ابو یحیى حکیم بن سعد حنفى.
و از سپاه ویژهاش بودند: ابو رضى عبداللَّه بن یحیى حضرمى، سلیم بن قیس هلالى و عبیده سلمانى مرادى عرب.
و از نزدیکانش بودند: تمیم بن حذیم ناجى - که در همراهى علىعلیه السلام به شهادت رسید -، قنبر - آزاد شده حضرت -، ابو فاخته -آزاد شده بنى هاشم و عبید اللَّه بن ابى رافع - که منشى علىعلیه السلام بود -.
3. رجال الکشّى - به نقل از ابو جارود -: به اصبغ بن نباته گفتم: جایگاه این مرد (علىعلیه السلام) در میان شما چیست؟
گفت: نمىدانم چه مىگویى؛ امّا شمشیرهاى ما بر دوشمان بود و هرکس را که وى اشاره مىکرد، با شمشیر مىزدیم. علىعلیه السلام به ما مىگفت: «پیمان ببندید! به خدا سوگند که پیمان شما براى طلا و نقره نیست، و پیمان شما جز براى مرگ نیست. به درستى که گروهى از پیشینیان بنى اسرائیل، میان خود پیمان بستند. پس هیچیک از آنان از دنیا نرفت، مگر آنکه پیامبر قومش یا
286
287
روستایش و یا خودش بود، و شما به سان آنانید، جز آنکه پیامبر نیستید».
5 / 2 - یاران سید الشهداء
4. امام سجادعلیه السلام - در بیان وقایع روز تاسوعا، هنگامى که امام حسینعلیه السلامیارانش را در نزدیکى غروب جمع کرد -: به امامعلیه السلام نزدیک شدم تا سخنانش را بشنوم. در حالى که آن زمان، بیمار بودم، شنیدم که به یارانش مىگوید: «خداى را به بهترین ستایشها مىستایم و او را بر خوشى و سختى، سپاس مىگویم. خدایا! من تو را سپاس مىگزارم؛ چون ما را با نبوّت، گرامى داشتى و به ما قرآن آموختى و ما را فهم دینشناسى عنایت فرمودى و به ما گوش و چشم و دل دادى. پس ما را از سپاسگزاران قرار ده.
امّا بعد؛ من یارانى وفادارتر و بهتر از یاران خویش، سراغ ندارم و خاندانى نیکوکارتر و به هم نزدیکتر از خاندانِ خود نمىشناسم. خداوند از جانب من خیرتان دهد!
بدانید که من گمان مىبرم امروز، آخرین روز مهلت ما و ایشان است، هان! من به شما اجازه دادم همگى بروید که گِره بیعتم را از گردنتان گشودم. این شب، پوشش شماست. آن را مَرکب خود سازید و بروید».
برادران و پسران و برادرزادگانش و نیز دو پسر عبد اللَّه بن جعفر گفتند: چرا چنین کنیم؟! تا پس از تو بمانیم؟! خدا هرگز این را براى ما پیش نیاورد.
288
289
عبّاس بن على - رضوان خدا بر او باد آغازگر این سخن بود و دیگران در پى او و چون او سخن گفتند.
امام حسینعلیه السلام فرمود: «اى پسران عقیل! کشته شدن مسلم براى شما کافى است. بروید که من به شما اجازه دادم».
آنان گفتند: سبحان اللَّه! آنگاه مردم چه مىگویند؟ مىگویند: ما بزرگ و سالار و پسرانِ بهترین عموهایمان را وا نهادیم و با آنان، نه تیرى پرتاب کردیم و نه نیزهاى زدیم و نه شمشیرى برکشیدیم و نمىدانیم چه کردند. نه، به خدا سوگند، چنین نکنیم؛ بلکه جان و مال و خاندانمان را فداى تو کنیم و همراه تو پیکار مىکنیم تا هرجا که تو درآیى. خدا زندگى پس از تو را روسیاه بدارد.
و مسلم بن عوسجه در برابر امام حسینعلیه السلام برخاست و گفت: آیا تو را تنها گذاریم، در حالى که هنوز در برابر خدا حجّتى در اداى حقّت نداریم؟!
هان! به خدا سوگند، (دست از تو برندارم) تا سینههایشان را با نیزهام بشکافم و تا آنگاه که دسته شمشیرم را به دست دارم، با آنان بجنگم و اگر سلاح جنگ نیز نداشته باشم، بر ایشان سنگ بیندازم. به خدا سوگند، دست از تو بر نداریم، تا آنکه خدا بداند ما پس از پیامبرصلى الله علیه وآله، حرمت تو را پاس داشتیم.
به خدا سوگند، اگر مىدانستم که کشته مىشوم و سپس زنده مىگردم و سوزانده مىشوم، سپس دوباره زنده مىشوم و (خاکسترم )را به باد مىدهند و هفتاد بار با من چنین کنند، از تو جدا نمىشدم تا مرگ خویش را در یارى تو ببینم. حال چگونه از تو جدا شوم با اینکه یک کشته شدن بیش نیست و پس از آن هم کرامت بىپایان ابدى است؟!
و زهیر بن قین بجلى - درود خدا بر او باد - برخاست و گفت: به خدا سوگند، دوست داشتم که هزار بار کشته شوم و زنده گردم
290
291
و خداى متعال، قتل را بدان وسیله از تو و این جوانان خاندانت دور سازد.
دیگر یاران امام حسینعلیه السلام نیز سخنانى مانند هم و براى ابراز فداکارى خود بیان داشتند و امامعلیه السلام نیز براى آنان، پاداش خیرخواست و به خیمه خود بازگشت.
5 / 3 - بسیجیان نمونه از دیدگاه امام على
5. امام علىعلیه السلام - هان! بدانید که آنچه از دنیا روى آورده بود، پشت کرد، و آنچه پشت کرده بود، روى آورد. و بندگان گزیده خدا دل بر رخت بستن دوختند، و اندکِ این جهان را، که نپاید، به بسیارِ آن جهان، که به سر نیاید، فروختند. برادرانِ ما که خونشان در صفّین ریخته شد، زیان نکردند که امروز زنده نیستند (و بِهْ که ندیدند اینان که ماندهاند، کیستند) تا پیاپى ساغرِ غصّه در گلو ریزند و شرنگ تیره (چنین زندگى را) بدان بیامیزند.
به خدا سوگند، خدا را دیدار کردند و مزد آنان را به کمال پرداخت، و از پسِ آنکه ترسان بودند، در خانه امانشان ساکن ساخت. کجایند برادران من که راه حق را سپردند، و با حق، رخت به خانه آخرت بردند؟ کجاست عمّار؟ کجاست پسر تیّهان؟ و کجاست ذوالشهادتین؟ و کجایند همانندانِ ایشان از برادرانشان که با یکدیگر به مرگْ پیمان بستند و سرهاى آنان را به فاجران هدیه کردند؟
(پس دست به ریش مبارک خود گرفت و زمانى دراز گریست سپس فرمود:)
292
293
دریغا از برادرانم که قرآن را خواندند و در حفظ آن کوشیدند؛ واجب را برپا کردند، پس از آنکه در آن اندیشیدند؛ سنّت را زنده کردند و بدعت را میراندند؛ به جهاد خوانده شدند و پذیرفتند؛ به پیشواى خود اعتماد کردند و درپى او رفتند.
اللّهم، إنا نشکو إلیک فقد نبینا وغیبة ولینا وشدّة الفتن بنا وتظاهر الزمان علینا.
اللّهم، فافرج ذلک عنا بفتح منک تعجله ونصر منک تعزه وسلطان حق تظهره. واجعلنا من أعوانه وأنصاره والمستشهدین بین یدیه وارزقنا رؤیته ورضاه.
وتقبل منا بأحسن قبولک یا مبدل السیئات بالحسنات یا أرحم الراحمین.
265
1. پیامبر خداصلى الله علیه وآله : امر به معروف و نهى از منکر نکند، مگر کسى که سهخصلت در او باشد: در امر و نهى خود، طریق مدارا پیش گیرد، در امر و نهى خود، به عدالت رفتار کند، و به آنچه امر و نهى مىکند، دانا باشد.
2. پیامبر خداصلى الله علیه وآله : ما پیامبران فرمان داریم که با مردم به اندازه فهمشان سخن بگوییم.
4 / 1 - کسب شایستگىهاى لازم
4 / 2 - رعایت ظرفیت مخاطب
266
267
3. پیامبر خداصلى الله علیه وآله : سخنانى از من براى امّتم نقل کنید که اندیشه آنها تحمّل پذیرش آنها را داشته باشد.
4. پیامبر خداصلى الله علیه وآله: اى ابن عبّاس! حدیثى مگو که عقلهاى ایشان ظرفیتِ پذیرش آن را ندارد که آنان را دچار فتنه مىکند.
5. پیامبر خداصلى الله علیه وآله: براى مردم حدیثى مگویید که نمىپذیرند. آیا دوست دارید که خدا و پیامبرش را تکذیب کنند؟!
6. امام علىعلیه السلام: آیا دوست دارید که خدا و پیامبرش تکذیب شوند؟! با مردم سخنى بگویید که بپذیرند و از آنچه نمىپذیرند، دست بکشید.
7. امام صادقعلیه السلام: «با مردم سخنى بگویید که بپذیرند و آنچه را نمىپذیرند وا نهید. آیا دوست دارید که به خدا و پیامبرش ناسزا گفته شود؟!».
گفتند: چگونه به خدا و پیامبرش ناسزا گفته مىشود؟
فرمود: «چون چیزى به آنان بگویید که ردّ و انکار کنند، مىگویند: "خداوند، گوینده این (سخن )را لعنت کند!"، در حالى که خداىU و پیامبرش آن را گفتهاند».
8. الکافى - به نقل از عبدالعزیز قراطیسى -: امام صادقعلیه السلام به من فرمود: عبدالعزیز! ایمان را ده درجه است، چون نردبانى که یکى پس از دیگرى از پلّههاى آن بالا روند. پس کسى که در پلّه دوم است، نباید به آنکه در پلّه اوّل است بگوید: «تو چیزى نیستى»، تا اینکه به پلّه دهم برسد. پس کسى را که از تو پایینتر است،
268
269
پایین مینداز تا آنکه از تو بالاتر است، تو را پایین میندازد، و چون دیدى رتبه کسى از تو پایینتر است، او را با نرمى به سوى خود بالا بیاور و چیزى را هم که تاب تحمّلش را ندارد، بر او تحمیل مکن تا بدین وسیله او را بشکنى؛ زیرا که هرکس مؤمنى را بشکند، باید جبران کند.
9. الکافى - به نقل یعقوب بن ضحّاک، از یکى از شیعیان که شغلش سرّاجى و خدمتکار امام صادقعلیه السلام بود -: آنگاه که امام صادقعلیه السلام در حیره بود، من و جماعتى از دوستان خود را براى انجام دادن کارى روانه ساخت. (رفتیم و )هنگام غروب، بازگشتیم. محلّ استراحت من در زمین گودى بود که در آنجا منزل کرده بودیم. با حال خستگى و ضعف آمدم و خود را (در بستر) انداختم. در همین حال بودم که به ناگاه، امام صادقعلیه السلام آمد و فرمود: «نزد تو آمدیم»...
من (برخاستم و )راست نشستم. امام نیز بالا سرِ بسترم نشست و از کارى که مرا در پى آن فرستاده بود، پرسید. من هم گزارش دادم و ایشان، سپاس خداى را به جا آورد.
سپس از گروهى سخن به میان آمد که من گفتم: فدایت شوم! ما از آنها بیزارى مىجوییم؛ زیرا آنان به آنچه ما (درباره شما )عقیده داریم، عقیده ندارند.
فرمود: «آنها ما را دوست دارند، و فقط چون عقیده شما را ندارند، از آنها بیزارید؟!».
گفتم: آرى.
270
271
امام فرمود: «ما هم چیزهایى (حقایقى) داریم که شما ندارید. پس آیا سزاوار است از شما بیزارى بجوییم؟».
گفتم: نه، قربانت گردم.
فرمود: «همچنین، نزد خدا هم حقایقى است که نزد ما نیست. آیا مىپندارى خداوند، ما را به کنارى مىاندازد؟!».
گفتم: نه به خدا، فدایت شوم! دیگر (از آنها بیزارى نمىجوییم و چنین کارى )انجام نمىدهیم.
امام فرمود: «دوستشان بدارید و از آنان، بیزارى مجویید؛ زیرا برخى مسلمانان، یک سهم (از ایمان )دارند و برخى دو سهم و برخى سه سهم و برخى چهار سهم و برخى پنج سهم و برخى شش سهم و برخى هفت سهم. پس نه شایسته است که دارنده یک سهم را بر آنچه صاحب دو سهم دارد، وا دارند، و نه دارنده دو سهم را بر آنچه صاحب سه سهم دارد، و نه دارنده سه سهم را بر آنچه صاحب چهار سهم دارد، و نه دارنده چهار سهم را بر آنچه صاحب پنج سهم دارد، و نه دارنده پنج سهم را بر آنچه صاحب شش سهم دارد، و نه دارنده شش سهم را بر آنچه صاحب هفت سهم دارد.
اکنون برایت مَثَلى مىزنم. مردى (از مسلمانان) بود که همسایهاى مسیحى داشت. او را به اسلام دعوت کرد و اسلام را در نظرش چنان جلوه داد تا وى پذیرفت. نزدیک سحر، نزد تازه مسلمان رفت و در زد. گفت: کیست؟ گفت: منم، فلانى. گفت: چه کار دارى؟ گفت: وضو بساز و جامههایت را در بر کن و همراه ما براى نماز بیا.
تازه مسلمان، وضو ساخت و جامههایش را در بر کرد و همراه او (به سوى مسجد )روان شد. نماز بسیارى خواندند، سپس نماز صبح را نیز خواندند و صبر کردند تا روز بر دمید.
272
273
مسیحى (تازه مسلمان) براى رفتن به خانه خود از جاى برخاست که آن مرد مسلمان به او گفت: کجا مىروى؟ روز کوتاه است و چیزى تا ظهر نمانده است. آن مرد با او نشست تا نماز ظهر را نیز خواند. باز آن مرد گفت: بین ظهر و عصر، زمان کوتاهى است، و او را نگه داشت تا اینکه نماز عصر را هم خواند. پس از آن، مرد (تازه مسلمان) برخاست تا به خانهاش برود که مرد مسلمان به او گفت: اکنون، پایان روز و از اوّلش کوتاهتر است، و (با این سخن )او را نگه داشت تا نماز مغرب را هم بگزارد. همین که آن مرد خواست به خانه خود رود، به او گفت: تنها یک نماز دیگر باقى مانده است! و او ماند و نماز عشا را هم خواند. سپس از هم جدا شدند.
چون فردا نزدیک سحر شد، نزد او رفت و در زد. تازه مسلمان گفت: کیست؟
گفت: منم، فلانى!
گفت: چه مىخواهى؟ گفت: وضو بگیر و لباسهایت را بپوش و بیا با ما نماز بخوان.
گفت: براى این دین، فردى پیدا کن که از من بىکارتر باشد! من مستمند و عیالوارم».
سپس امام صادقعلیه السلام فرمود: «آن شخص، او را در (همان)دینى وارد کرد که از آن بیرونش آورده بود» یا آنکه فرمود: «او را به دینى مانند مسیحیت وارد کرد و از دینى مانند اسلام خارج نمود».
10. پیامبر خداصلى الله علیه وآله : کسى که به کار خوبى فرمان مىدهد، باید شیوه و
4 / 3 - رعایت ادب رسالت
274
275
روشِ فرمان دادن او خوب و درست باشد.
پس به (برکت) رحمتِ الهى، با آنها نرمخو شدى، و اگر تندخو و سختْ دل بودى، بىشک از پیرامون تو پراکنده مىشدند. پس، از آنها درگذر و برایشان آمرزش بخواه و در کار(ها) با آنان مشورت کن، و چون تصمیم گرفتى، بر خدا توکّل کن، که بىتردید، خداوند توکّلکنندگان را دوست دارد.
11. پیامبر خداصلى الله علیه وآله : ما جماعت انبیا به مدارا کردن با مردم فرمان داریم، همچنان که به بر پا داشتن فرایض مأموریم.
12. پیامبر خداصلى الله علیه وآله : نرمى، رأس حکمت است. خدایا! هر که کارگزار امرى ازامور امّت من شود و با آنان نرمى کند، با او نرم باش و هر که بر آنان سخت گیرد، بر او سخت گیر.
13. پیامبر خداصلى الله علیه وآله: خداوند، ملایمت در همه چیز را دوست دارد.
14. پیامبر خداصلى الله علیه وآله: خداوند، ملایم است و ملایمت را دوست دارد.
276
277
15. پیامبر خداصلى الله علیه وآله: نرمى، میمنت دارد و درشتى، شوم است.
16. پیامبر خداصلى الله علیه وآله: نرمى با هیچ چیز همراه نشد، جز اینکه آن را آراست و ازهیچ چیز برداشته نشد، مگر اینکه آن را زشت کرد.
17. امام على علیه السلام : نرمى، دشواریها را آسان، و چارههاى سخت را ساده مىسازد.
18. امام صادق علیه السلام - درباره سخن خداوند متعال: «و با مردم، نیکو سخن گویید» -: مقصود، همه مردمان، اعم از مؤمن و کافر است. امّا با مؤمنان باید گشادهرو بود، و امّا با کافران باید به نرمى و مدارا سخن گفت، تا به سوى ایمان کشیده شوند، و کمترین ثمرش این است که خود و برادران مؤمنش را از گزند آنان، مصون مىدارد.
خداوند براى شما آسانى مىخواهد و دشوارى نمىخواهد.
278
279
19. پیامبر خداصلى الله علیه وآله: اى مردم! دین خداىU آسان است.
20. پیامبر خداصلى الله علیه وآله: خداوند متعال، مرا به رَهبانیّت و گوشهگیرى برنینگیخت؛ بلکه مرا با دینى پاک و آسان و روان برانگیخت.
21. پیامبر خداصلى الله علیه وآله : من براى آوردن دین آسانِ روان، برگزیده شدهام و هرکه با سنّت و روش من مخالفت کند، از من نیست.
22. پیامبر خداصلى الله علیه وآله : دو یا سه بار فرمود: خداوند، مرا به تبلیغ رهبانیت مبعوث نکرد، و همانا محبوبترین دینها نزد خدا، آیینِ آسانِ روان است.
23. امام على علیه السلام : هرگاه به جاى نرمى خشونت لازم باشد، خشونت، (عین)نرمى است. بسا دارویى که (باعث) بیمارى باشد، و بسا درد و بیمارىاى که خودْ داروست!
24. امام صادق علیه السلام : اگر مىخواهى گرامى باشى، نرم باش و اگر مىخواهى خوار شوى، خشن باش.
4 / 6 - اجتناب از خشونت بدون ضرورت
280
281
پسرم! نماز را برپا دار و امر به معروف و نهى از منکر کن و بر آسیبى که به تو مىرسد، شکیبا باش، که این از کارهاى سترک است.
25. امام على علیه السلام - درباره سخن خداوند متعال: «و بر آسیبى که به تو مىرسد، شکیبا باش» -: مقصود، سختیها و آزارهایى است که در راه امر به معروف و نهى از منکر به انسان مىرسد.
282
4 / 7 - تحمل سختىهاى رسالت
4 / 5 - اجتناب از سختگیرى
4 / 4 - مدارا
فلسفه تشکیل بسیج
|
بسیج چیست ؟ و بسیجی کیست ؟
بسیج شجره طیبه و درخت تناور و پرثمری است که شکوفه های آن بوی بهار وصل و طراوت یقین و حدیث عشق می دهد و بسیجی شاخ برگ درختیست که با ایثار و فداکاری تمام مجاهدان از صدر اسلام تاکنون پیوسته مراقبت شده تا بوی دل انگیز آن بهار صلح و امنیت را برای میهن اسلامی مان به ارمغان بیاورد و بسیجی بر بالای آن حدیث عشق را سروده است .
بسیج مدرسه عشق و مکتب شاهدان و شهیدان گمنامی است که پیروانش برگلدسته های رفیع آن، اذان شهادت و رشادت سردادهاند و بسیجی دانش آموخته مکتبی است که فارغ التحصیلان آن در جنت رضوان سکنی گزیده و ثمره رشادتهای خود را در لقاء پروردگار خویش یافته اند .
بسیج میقات پابرهنگان و معراج اندیشه پاک اسلامی است که تربیت یافتگان آن، نام و نشان در گمنامی و بی نشان گرفتهاند و بسیجی سرباز گمنان امام زمان(عج) است که در مکتب عاشورا تربیت یافته و در دفاع مقدس خود مدرس سلسه رهجویان شهادت گشت .
بسیج لشگر مخلص خداست که دفتر تشکل آن را همه مجاهدان از اولین تا آخرین امضاء نمودهاند و بسیجی آن رزمنده پاکبازیست که شبها در فراق مولای خود نجوا می کند و روز در جهادی حضور دارد که یک روز در برابر هجوم نظام سلطه ایستادگی کرده و اینک در برابر تهاجم فرهنگی اش خاکریز زده است .
و تشکیل بسیج در نظام جمهوری اسلامی ایران یقیناً از برکات و الطاف جلیة خداوند تعالی بود که بر ملت عزیز و انقلاب اسلامی ایران ارزانی شد . چرا که اگر بسیج نبود در دفاع مقدس نمی توانستیم در برابر دشمن تا دندان مسلح ایستادگی کنیم و هرجا که نوای دلنشین بسیج طنین انداز شده تحول عظیم ببار آورده که ثمرات آن در همه زمینه ها آشکار شده است .
بسیجی کسی است که شور و شعور را در هم آمیخته و پیوندی ناگسستنی با مولای خوبان دارد که در قالب زمان محدود نشده و همچنان ادامه دارد. تا زمانیکه کشور محتاج امنیت است حضور بسیج و بسیجی لازم و ضروری است و هیچ کشوری در هیچ زمانی بدون امنیت نمی تواند به حیات خود ادامه دهد .
بسیج یک نیروی مردمی است و به طبقه خاصی تعلق ندارد و بسیجی را می توان در هر قشری از اجتماع جستجو کردو یافت . بسیجی با ایمان عمیق توام با عواطفی که از خصوصیات ملت ایران سرچشمه می گیرد رفتار و عملکرد دشمن را رصد کرده و هرزمان لازم شد وارد میدان شده و با تفکری که از اسلام ناب محمدی(ص) نشات می گیرد به مقابله با خطرات می رود .
در یک کلام بسیجی نیرویی کارآمد و سرمایه ای گرانبها برای اسلام و انقلاب و کشور است که باوجود آن ، کشور از گزند دشمنان مصون مانده و راههای ترقی و پیشرفت با سرعتی بیشتر طی می شود و هرکس که این نیروی عظیم را انکار کند در خرد و یا صداقت او باید شک کرد .

ای پسر شعیب!اگر خوش داری در غرفه های ساخته شده در بهشت با پیامبر و آلش صلوات الله علیهم جای بگیری،بر قاتلان حسین(ع)لعنت بفرست
قافله قافله از دشت بلا می گذرد
عشق ماتم زده از شهر شما می گذرد
آه ای مردم غفلت زده ی خواب آلود
سحر از کوچه ی خالی ز دعا می گذرد
روزهاتان همه شب باد که خورشید زمان
بر سر نیزه سر از جسم جدا می گذرد
چشمتان چشمه ی خون باد که بر ریگ روان
کاروان از برتان آبله پا می گذرد
ننگ پیمان شکنی تا ابد ارزانی تان
که فرات عطش از خون خدا می گذرد
می شناسیدش و از نام و نسب می پرسید
وای از این روز که بر آل عبا می گذرد
